شب و روز میترسم، میترسم از اون روزی که همه خاطرات گذشته ام درحالی که روی یک صندلی نشستم و یه لیوان چای رو با دستان لرزان نگه داشتم،جلوی چشمم بیاد با انگشتای بی جون که دیگه حتی نای تکان خوردن هم نداره دسته ی لیوان رو فشار بدم باهربار فکر کردن به تو، نمیدونستم بعد رفتنت همه چیز صدا داره، تنهایی قدم زدن زجرآور ترین کار ممکن شده برام نمیدونستم بعد رفتنت بعد تموم شدنمون همه پیاده روها بهم فحش میدن،چرا همه جا انقدر بد آشناس انقدر که انگار همونجا کنار همون صندلی پارک کنار همون جدول پیاده رو کنار همون درخت همون مغازه صدای قهقهه تو میاد.میترسم و میترسم و لیوان چای از دستم میوفتد،آن لحظه هارا برای یکبار دیگر زندگی میکنم و ناگهان همه چیز تیره و سیاه میشود.سهم من از عاشقی همین ترسها شد
برچسب:
نویسنده: نیکا هاشمی
تاريخ: سه
شنبه
14 تير
1401 ساعت: 1:25